داستان قدیمی در مورد شهری که من توش زندگی میکنم وجود داره که میگه : روستوف بابا و ادسا مادر مافیاست ؛ قبل از اومدن به اینجا هرکسی که میفهمید دارم میرم روسیه شروع میکرد به تعریف کردن که روسیه خطرناکه و از مافیا و اسکین هد ها و ... و ... میگفت.البته اغلب این حرفهارو هم کسایی آنچنان با صراحت و قاطعیت میگفتن که تاحالا تا قارپوز آباد هم سفر نکردند!اما خوب دقیقا مطلعن که توی هر نقطه دنیا چی میگذره!خوب منم زیاد جدی نمیگرفتم حرف این افراد رو.اما چندروز قبل از اومدن توی یکی از انجمن های خارجی یک نفر آلمانی یچیزایی راجع به روستوف نوشته بود که خیلی خوف بود و کمی منو به شک انداخت ؛ اکثر افرادی که توی اون فاروم بودن میگفتن دو نفر به رستوف میره: کسی که دیوانست؛کسی که خیلی شجاعه!به هرحال به همه قاطعیتی که تو همه تصمیمام دارم اما با خوندن این چیزا کمی تا حدودی احساس خطر کردم و به شک افتادم!
و اما امروز سوم سپتامبر نزدیک به یک ماهه که من توی خطرناکترین شهر روسیه ام!وقتی به اینجا رسیدم ساعت ۳ شب بود؛مسیر فرودگاه تا خوابگاه رو که میومدم حس میکردم لحظه های آخره!